+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:1  توسط الهه
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ، هر که با ما بود از ما مي گريخت ، چند روزي هست حالم ديدنيست ، حال من از اين و آن پرسيدنيست ، گاه بر روي زمين زل مي زنم ، گاه بر حافظ تفاءل مي زنم ، حافظ ديوانه فالم را گرفت ، يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما ز ياران چشم ياري داشتيم ، خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم